نویسنده :
جواد - ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٩
یادمه چند سال پیش یه بوته "یاس سفید" کنار "درخت بزرگی" توی باغچه حیاط خلوت تنهاییم کاشتم. بوته ای که هر روز و هر هفته بهش سر می زدم و بهش می رسیدم و روزها کنارش می نشستم و بهش زل می زدم به امیدی که یه روز که بزرگ می شه بوش مست و سایش سردم کنه...
غافل از اینکه بوته ای که کاشتم به "درخت بزرگی" تکیه میزنه و دور تنش می پیچیه و می پیچیه و بزرگ می شه و بزرگتر....
دیگه حالا گل من اینقدر بزرگ شده که دستم به شاخش نمی رسه و باید منتظر یه نسیم باشم که شاید ... و شاید یه ذره از عطر گلاشو برام بیاره....
حالا بوته "یاس سفید" من شده لباس خوشکله "درخت بزرگی"....
یعنی می شه باد یه دونه از گلاشو بندازه پایین واسم؟
نویسنده :
جواد - ساعت ٧:٤۱ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸
خیلی راه ها واسه اینکه آدم بفهمه پیر شده وجود داره،
مثلا اینکه بشینه جلو آینه و موهای سفیدشو بشماره،
یا اینکه هی تقویمو ور داره و ورق بزنه ببینه که قراره دوباره به دنیا بیاد...
اما خوب من امروز متوجه شدم یه راه دیگه هم وجود داره...
راهی که شاید خیلیا بهش توجه نکنن...
امروز یه سال شده که پروژه فوق لیسانسمو دفاع کردم...
یادمه شبش چقدر احساس سبکی می کردم... بار خستگی چندوقته یهو از رو دوشم ورداشته شد... یادش بخیر...
خوب حالا پروژه عزیزم! خودمو خودت تنهای تنها اینجا میشینیم و جشن می گیریم... یه کیک میذارم تو وبلاگم با یه دونه شمع روش....
"تولدت مبارک هانی! ایشالا تولد صد سالگیت ;)"
نویسنده :
جواد - ساعت ٤:٠٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸
ته خط که می رسی میبینی تابلو زده دورزدن ممنوع. بعد پیاده می شی و ماشینتو پارک می کنی یه گوشه تازه اگه جای پارک گیرت بیاد. سر راه وای میستی ببینی کسی با یه ماشین مدل بالاتر از مال خودت سوارت می کنه یا نه که برگردی. بعد میبینی حتی یه پیکان ۶١ هم سوارت نمی کنه چه برسه به....
تو دلت به خودت فحش میدی کاش با همون ماشین خودم یه مسیر درست رو رفته بودم که به این روز نمی افتادم. اما دیگه فایده نداره. تنها راهش اینه که پیاده برگردی که اونم معلوم نیست کی برسی شایدم نرسی!
زندگیم اینجوریه مثل اینکه این روزا!!!
نویسنده :
جواد - ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸
زیباترین تابلوی نقاشی که تو عمرم دیدم، شیشه پنجره ای بود که قطره های بارون روش سُر می خوردند و میومدند پایین.
نویسنده :
جواد - ساعت ٤:۳۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۸
پشت پنجره که میشینم و از بالا خودمو خودتو نگاه می کنم...
می بینم که دیگه خیلی چیزامون مث قدیما نیست...
خیلی چیزا رو خواسته یا ناخواسته، سر لج بازی یا از سر عقل از دست دادیم...
خنده ها و گریه هامون، دعواها و کل کل ها، توپا و تشرها، داد و بیداد، کوچکی و بزرگی و و و و و...
اما بزار یه حرفو بهت بگم، حرفی که شاید آخرین حرف قصه تنهایی من باشه و تو...
بیا و یه مردونگی کن و دستت رو بزار تو دستم و نزار دیگه خودمونو ببازیم!
نویسنده :
جواد - ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸
پشت پنجره خاطره من، تنها تو نشستی.
تو سالهاست که مهمان دائمی چشمان من شدی. جایی که دیگران با همه غرورشان اجازه داخل شدن ندارند.
تو مدت هاست که تنها مخاطب سکوت منی. سکوتی که از اعماق قلبم بر لبانم جاریست. سکوتی که گوش بسیاری را کر کرده.
تو سالهاست که همه چیز من شده ای. خواب من، بیداری من، رویای من، ظاهر من، باطن من.
تو که چشمانم را از من ربودی چرا سکوتم را نادیده گرفتی.
تویی که همه منی، کی از آن من می شوی؟!
نویسنده :
جواد - ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸
دوباره مهمونی، به قول مامان و بابا بزرگا مهمونی خدا...
میشینیم سر سفره افطار و... یاد بچگی و تلق و پلق استکان نعلبیکی و چایی و ....
امسال ماه رمضونی خیلی فرق می کنه!
هوا گرم"تره"، روزا بلند"تره"... انگار هرچی "تره" جمع شده تو این روزا....
نشستیم سر سفره افطار مث قدیما اما....
از این کانال به اون کانال لز این برنامه به اون برنامه از این ثانیه به اون ثانیه....
داره اذون میشه اما... نه! خبری نیست که نیست.
انگار که گشنگی یادمون رفته، چاییا یخ کرده اما....
اذون میدن اما کسی دلش به لقمه نمی ره، انگار یه دلتنگی بزرگ خودشو پهن کرده رو سفره و نمی ذاره کسی سفره رو ببینه.
عادت کرده بودیم مهمونی خدا که میریم قبل لبیک گفتن خداییش و بزرگیش، صداش کنیم...
نه با صدای خودمون... نه با صدایی که هر روز داریم همو صدا می زنیم...
با یه صدا که اگه میشنیدیم گوشه چشم هممون تر می شد، لبامون از روزه خشک بود اما چشامون تر می شد، دلمون غش می رفت، می لرزید، به اوج می رفت...
با یه صدا که حالا که نمیشنویم دلمون میگیره، بهونه میاره، غصه می خوره...
امسال ماه رمضونی خیلی فرق می کنه...
امسال دیگه خدا رو صدا نمی زنیم... دوست داریم صداش کنیم اما خجالت می کشیم این صدامونو ول کنیم رو سفرش.
این روزا ماه رمضونی و سر سفره نشستن خیلی فرق می کنه.
دیگه "ربنا"یی نیست که خدا رو باهاش صدا بزنیم و گوشه چشمامونو تر کنیم!
نویسنده :
جواد - ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
پروردگارا!
این روزها، روزهای امتحان منست.
روزهای پس دادن درس به بارگاهی که شاگردان زیادی را می آزماید.
اما ترس و دلهره، وجودم را ناخواسته به تشویش کشانده!
با این که می دانم آموزگارم در مهربانی همتا ندارد و هرگز با وجود مردودی مرا به چالش نمی کشاد!
اما، ترسم، شرمندگی و خجالت از رویت برگه امتحانم توسط دیگر شاگردانت است.
شاگردانی که امروز همگی مرا چون ماه می خوانند.
پروردگارا!
من ماه بودن را در درگاه تو می پسندم نه در برابر شاگردانت.
ماهی که از تیررس رسیدن به دور باشد و و فقط اکتفا به دیدن شود به کدامین سود و نیاز آغشته شود.
ماهی که برای در دست گرفته شدن، نیازمند فرارسیدن شب است تا چهره اش بر آب حوض بنشیند تا بتوانی خیالش را در دستانت جای دهی. آنهم به شرطی که حشره ای از راه نرسد و با حرکت بال هایش آن را متلاطم نسازد.
خدایا چنین ماهی که توسط بال یک حشره چهره اش دگرگون می شود، آیا ماه بودن را می ارزد؟
خدایا، مرا توان انسان بودن بده که انسان بودن را مشق کنم و بتوانم از عهده آزمون آن در درگاهت برایم.